یک ماه بدون باران این نعمت خداوندی

لکه های ابری که آرام و بدون دغدغه می گذرند

 

سر موقع رسیدیم بزن شبکه سه

 

امروز چه خبره تو مملکت ارزونی شده یا گرونی

دیش جمع کردن تموم شد یا نه ، مردیم از بس چرت و پرت دیدیم

 

امروز بریم یه جای با صفا گردش یه کبابی بزنیم تو رگ

 

حال داشتی بیام دنبالت بریم یه پارک جدید میگن خوشگله

 

بریم یه سری به وبلاگ دوستامون بزنیم

نمی دونم چرا وبلاگ ها شده مثل تقویم ، پر شده از مناسبت

انگاری وبلاگ نویس ها صبح که از خواب پا میشن یک راست میرن

سراغ تقویم البته از نوع خیلی حجیم و میگردن دنبال مناسبت

مرگ این شاعر ، تولد فلان نویسنده ، سالگرد ازدواج اون فیلسوف

و هزار جور مطلب به درد نخور دیگه همانند حدودی از موجودیت

وبلاگ خودم.

الحمدالله همه هم کلی چیز فهم هستند و حسابی در امور

دنیا و هنر و سبک دست می برند. آخه دنیای مجازیه

اختیار عمل آدم رو زیاد می کنه.

 

شب شد چراغ و خاموش کن بخواب.

 

نزدیک صبح بود دستم را خالی دیدم و جایش را خالی تر

صدا کردم بابابزرگ بابابزرگ کجا میری پیشم بمون می ترسم

گفت بخواب پسر گلم مگه نمی دونی امروز جمعه است.

 و حالا سالها از آن روز می گذرد.

 

و خدا کند که بیایی ای  شادی دل های تار

/ 0 نظر / 6 بازدید